خرید بک لینک

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.

باشوهرش آمده بود.

وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.

وقتی رفتند

هرکسی چیزی گفت

یکی گفت زن ذلیل

یکی گفت لوس،

یکی چندشش شده بود

و دیگری حالش بهم خورده بود!

یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت.

خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن.

زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.

اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد...

همه چیز عادی بنظر آمد...

و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 14 دی 1401 ساعت: 12:25

صفحه بندی